لوح ابن ذئب – اثر حضرت بهاءالله

بسم الله الفرد الواحد المقتدر العلیم الحکیم

 

الحمد للّه الباقی بلا فنآء و الدّائم بلا زوال و القائم بلا انتقال المهیمن بسلطانه و الظّاهر بآیاته و الباطن بأسراره الّذى بأمره ارتفعت رایة الکلمة العلیا فى ناسوت الانشآء و نصب علم یفعل ما یشآء بین الوری هو الّذى اظهر امره لهدایة خلقه و انزل آیاته اظهاراً لحجّته و برهانه و زیّن دیباج کتاب الانسان بالبیان بقوله الرّحمن علّم القرآن خلق الانسان علّمه البیان لا اله الّا هو الفرد الواحد المقتدر العزیز المنّان

النّور السّاطع من افق سمآء العطآء و الصّلوة المشرقة من مطلع ارادة الله مالک ملکوت الأسمآء على الواسطة الکبری و القلم الأعلی الّذی جعله الله مطلع اسمائه الحسنی و مشرق صفاته العلیا و به اشرق نور التّوحید من افق العالم و حکم التّفرید بین الأمم الّذین اقبلوا بوجوه نورآء الی الأفق الأعلی و اعترفوا بما نطق به لسان البیان فى ملکوت العرفان الملک و الملکوت و العظمة و الجبروت للّه المقتدر العزیز الفیاض

یا ایّها العالم الجلیل اسمع ندآء المظلوم انّه ینصحک لوجه الله و یعظک بما یقرّبک الیه فی کلّ الأحوال انّه هو الغنیّ المتعال اعلم انّ الآذان خلقت لاصغآء النّدآء فی هذا الیوم الّذی کان مذکوراً فى الکتب و الزّبر و الألواح فی اوّل الأمر طهّر نفسک بمآء الانقطاع و زیّن رأسک باکلیل التّقوی و هیکلک بطراز التّوکّل علی الله ثمّ قم عن مقامک مقبلاً الی البیت الأعظم مطاف من فی العالم من لدن مالک القدم و قل

الهی الهی و مقصودی و معبودی و سیّدی و سندی و غایة املی و رجائی ترانی مقبلاً الیک و متمسّکاً بحبل جودک و متشبّثاً بذیل عطائک و معترفاً بتقدیس نفسک و تنزیه ذاتک مقرّاً بوحدانیّتک و فردانیّتک اشهد انّک انت الفرد الواحد الأحد الصّمد ما اتّخذت لنفسک شریکاً فی الملک و لا نظیراً فی الأرض قد شهدت الکائنات بما شهد به لسان عظمتک قبلها انّک انت الله لا اله الّا انت لم تزل کنت مقدّساً عن ذکر عبادک و متعالیاً عن وصف خلقک ای ربّ تری الجاهل قصد بحر علمک و العطشان کوثر بیانک و الذّلیل خبآء عزّک و الفقیر کنز غنائک و السّائل مشرق حکمتک و الضّعیف مطلع قدرتک و المسکین سمآء کرمک و الکلیل ملکوت ذکرک

اشهد یا الهی و سلطانی بأنّک خلقتنی لذکرک و ثنائک و نصرة امرک و انّى نصرت اعدائک الّذین نقضوا عهدک و نبذوا کتابک و کفروا بک و بآیاتک آه آه من غفلتی و خجلتی و خطیئتی و جریرتی الّتی منعتنی عن الورود فی طمطام بحر احدیّتک و قمقام یمّ رحمتک فآه آه ثمّ آه آه من سوء حالی و کبر عصیانی قد اظهرتنی یا الهی لاعلآء کلمتک و اظهار امرک ولکن غفلتی منعتنی و احاطت بی بحیث قمت على محو آثارک و سفک دمآء اولیائک و مطالع آیاتک و مشارق وحیک و مخازن اسرارک

ای ربّ ای ربّ ای ربّ ای ربّ ای ربّ ای ربّ ای ربّ ای ربّ ای ربّ اشهد بظلمی سقطت اثمار سدرة عدلک و بنار عصیانی احترقت افئدة المقرّبین من خلقک و ذابت اکباد المخلصین من عبادک فآه آه من شقوتی فآه آه من ظلمی فآه آه من بعدی و غفلتی و جهلی و ذلّتی و اعراضی و اعتراضی کم من ایّام فیها امرت عبادک و اولیائک علی حفظی و انّی امرتهم بضرّک و ضرّ امنائک و کم من لیال فیها ذکرتنی بفضلک و دللتنی الی صراطک و انّی اعرضت عنک و عن آیاتک وعزّتک یا امل الموحّدین و رجآء افئدة المنقطعین لا اجد لنفسی دونک معیناً و لا سواک سلطاناً و لا ملجأً و لا ملاذاً فآه آه اعراضی احرق ستر عصمتی و اعتراضی شقّ حجاب حرمتی یا لیت کنت تحت اطباق التّراب و ما ظهر سوء اعمالی بین عبادک ای ربّ تری العاصی اقبل الی مطلع عفوک و عطائک و جبل الظّلم اراد سمآء رحمتک و غفرانک فآه آه جریراتی العظمی منعتنی عن التّقرّب الی بساط رحمتک و خطیئاتی الکبری ابعدتنی عن ساحة قربک انا الّذى فرّطت فی جنبک و نقضت عهدک و میثاقک و ارتکبت ما ناح به سکّان مدائن عدلک و مطالع فضلک فی بلادک اشهد یا الهی انّی ترکت اوامرک و اخذت اوامر نفسی و نبذت احکام کتابک و اخذت کتاب هوای فآه آه کلّما زادت شقوتی زاد حلمک و کلّما اشتعلت نار عصیانی سترها عفوک و فضلک وعزّتک یا مقصود العالم و محبوب الأمم صبرک غرّنی و اصطبارک شجّعنی تری یا الهی عبراتی من خجلتی و زفراتی من غفلتی وعظمتک لا اجد لنفسی مقرّاً الّا ظلّ بساط کرمک و لا مهرباً الّا تحت قباب رحمتک ترانی فی بحر الیأس و القنوط بعدما اسمعتنی کلمة لا تقنطوا وعزّتک ظلمی قطع حبل املی و عصیانی سوّد وجهی امام کرسیّ عدلک ای ربّ تری المیّت مطروحاً لدی باب عطائک و یستحیی ان یطلب کوثر عفوک من ید فضلک قد اعطیتنی لساناً لذکرک و ثنائک و انّه نطق بما ذابت به اکباد المقرّبین من اصفیائک و احترقت افئدة المخلصین من اهل حظائر قدسک و اعطیتنی بصراً لمشاهدة آثارک و ملاحظة آیاتک و مظاهر صنعک و انّی نبذت ارادتک و عملت ما ناح به المخلصون من خلقک و المنقطعون من عبادک و اعطیتنی سمعاً لأسمع به ذکرک و ثنائک و ما انزلته من سمآء کرمک و هوآء ارادتک فآه آه انّی ترکت امرک و امرت عبادک بسبّ امنائک و اولیائک و عملت امام کرسیّ عدلک ما ارتفعت به زفرات الموحّدین و المخلصین من اهل مملکتک لم ادر یا الهی ایّ عصیانی اذکره تلقآء امواج بحر جودک و ایّ خطأی انطق به عند تجلّیات انوار شموس مواهبک و الطافک

اسألک فى هذا الحین بأسرار کتابک و ما کان مکنوناً فی علمک و باللّآلئ المستورة فی اصداف عمّان رحمتک ان تجعلنی من الّذین ذکرتهم فی کتابک و وصفتهم فی الواحک هل قدّرت لی یا الهی بعد هذا الحزن من سرور و بعد هذا القبض من بسط و بعد هذا العسر من یسر فآه آه قد جعلت المنابر لذکرک و ارتفاع کلمتک و اظهار امرک و انّی ارتقیت الیها لاعلآء نقض عهدک و القیت علی العباد ما ناح به اهل سرادق عظمتک و سکّان مدائن علمک کم من اوقات انزلت فیها مائدة بیانک من سمآء عطائک و انّی کفرت بها و کم من احیان دعوتنی فیها الی فرات رحمتک و انّی اعرضت عنه بما اتّبعت النّفس و الهوی وعزّتک لم ادر من ایّ ذنب استغفرک و اتوب الیک و من ایّ ظلم ارجع الی بساط جودک و ساحة کرمک قد بلغت جریراتی و خطیئاتی مقاماً عجز المحصون عن احصائها و المحرّرون عن تحریرها اسألک یا مبدّل الظّلمة بالنّور و مظهر الأسرار فی الطّور ایّدنی فی کلّ الأحوال علی التّوکّل علیک و تفویض الأمور الیک ثمّ اجعلنی یا الهی راضیاً بما رقم من قلم قضائک و یراعة تقدیرک انّک انت المقتدر علی ما تشآء و فی قبضتک زمام من فی السّموات و الأرضین لا اله الّا انت العلیم الحکیم

یا شیخ اعلم انّ مفتریات العباد و اعراضهم و اعتراضهم لا تضرّ من تمسّک بحبل العنایة و تشبّث بأذیال رحمة مالک البریّة لعمر الله انّ البهآء ما نطق عن الهوی قد انطقه الّذی انطق الأشیآء بذکره و ثنائه لا اله الّا هو الفرد الواحد المقتدر المختار

صاحبان ابصار حدیده و آذان واعیه و قلوب منیره و صدور منشرحه صدق را از کذب بشناسند و تمیز دهند این مناجات را که از لسان مظلوم جاری شده قرائت نمائید و بقلب فارغ و سمع طاهر مقدّس در آن تفکّر فرمائید شاید نفحات انقطاع را بیابید و بر خود و عباد رحم کنید

الها معبودا مقصودا کریما رحیما جانها از تو و اقتدارها در قبضهٔ قدرت تو هر که را بلند کنی از ملک بگذرد و بمقام و رفعناه مقاماً علیّاً رسد و هر که را بیندازی از خاک پستتر بلکه هیچ از او بهتر پروردگارا با تباه‌کاری و گناهکاری و عدم پرهیزکاری مقعد صدق میطلبیم و لقاء اولیائت را میجوئیم امر امر تو و حکم آن تو و عالم قدرت زیر فرمان تو هر چه کنی عدل صرفست بل فضل محض یک تجلّی از تجلّیات اسم رحمانت رسم عصیان را از جهان براندازد و محو نماید و یک نسیم از نسائم یوم ظهورت عالم را بخلعت تازه مزیّن نماید ای توانا ناتوانان را توانائی بخش و مردگان را زندگی عطا فرما شاید ترا بیابند و بدریای آگاهیت راه یابند و بر امرت مستقیم مانند اگر از لغات مختلفهٔ عالم عرف ثنای تو متضوّع شود همه محبوب جان و مقصود روان چه تازی چه پارسی اگر از آن محروم ماند قابل ذکر نه چه الفاظ چه معانی ای پروردگار از تو میطلبم کل را راه نمائی و هدایت فرمائی توئی قادر و توانا و عالم و بینا

نسأل الله ان یؤیّدک علی العدل و الانصاف و یعرّفک ما کان مستوراً عن العیون و الأبصار انّه هو العزیز المختار استدعا آنکه در آنچه ظاهر شده تفکّر نمایند و بعدل و انصاف تکلّم فرمایند شاید تجلّیات انوار آفتاب صدق و صفا پرتو افکند و از تاریکی نادانی نجات بخشد و عالم را بنور دانائی روشن فرماید این مظلوم مدارس نرفته مباحث ندیده لعمری انّی ما اظهرت نفسی بل الله اظهرنی کیف اراد در لوح حضرت سلطان ایّده الله تبارک و تعالى این کلمات از لسان مظلوم جاری

یا سلطان انّی کنت کأحد من العباد و راقداً على المهاد مرّت علیّ نسائم السّبحان و علّمنی علم ما کان لیس هذا من عندی بل من لدن عزیز علیم و امرنی بالنّدآء بین الأرض و السّمآء بذلک ورد علیّ ما ذرفت به دموع العارفین ما قرأت ما عند النّاس من العلوم و ما دخلت المدارس فاسأل المدینة الّتی کنت فیها لتوقن بأنّی لست من الکاذبین هذه ورقة حرّکتها اریاح مشیّة ربّک العزیز الحمید هل لها استقرار عند هبوب اریاح عاصفات لا ومالک الأسمآء و الصّفات بل تحرّکها کیف ترید لیس للعدم وجود تلقآء القدم قد جآء امره المبرم و انطقنی بذکره بین العالمین انّی لم اکن الّا کالمیّت تلقآء امره قلّبتنی ید ارادة ربّک الرّحمن الرّحیم

حال بهتر آنکه آن جناب خود را بماء انقطاع که از معین قلم اعلی جاری شده طاهر نمایند و لوجه الله در آنچه از قبل و بعد ظاهر شده و یا نازل گشته تفکّر کنند و بعد بحکمت و بیان در اخماد نار ضغینه و بغضا که در قلوب احزاب عالم مکنونست بقدر مقدور ساعى و جاهد شوند مقصود از ارسال رسل و انزال کتب معرفة الله و الفت و اتّحاد عباد بوده حال ملاحظه میشود شریعت الهی را سبب و علّت بغضا و عناد نموده‌اند زهی حسرت و ندامت که اکثری به ما عندهم متمسّک و مشغول و از ما عند الله غافل و محجوب

قل الهی الهی زیّن رأسی باکلیل العدل و هیکلی بطراز الانصاف انّک انت مالک المواهب و الألطاف

عدل و انصاف دو حارسند از برای حفظ عباد و از این دو کلمات محکمهٔ مبارکه که علّت صلاح عالم و حفظ امم است ظاهر گردد

در یکی از الواح از قلم مظلوم این کلمات جاری حقّ جلّ جلاله از برای ظهور جواهر معانی از معدن انسانی آمده یعنی مشارق امر و مخازن لآلی علم او چه که انّه تعالی غیب مکنون مستور عن الأنظار انظر ما انزله الرّحمن فی الفرقان لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار و هو اللّطیف الخبیر

الیوم دین الله و مذهب الله آنکه مذاهب مختلفه و سبل متعدّده را سبب و علّت بغضا ننمایند این اصول و قوانین و راههای محکم متین از مطلع واحد ظاهر و از مشرق واحد مشرق و این اختلافات نظر بمصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده

ای اهل بها کمر همّت را محکم نمائید که شاید جدال و نزاع مذهبی از بین اهل عالم مرتفع شود و محو گردد حبّاً للّه و لعباده بر این امر عظیم خطیر قیام نمائید ضغینه و بغضای مذهبی ناریست عالم‌سوز و اطفاء آن بسیار صعب مگر ید قدرت الهی ناس را از این بلاء عقیم نجات بخشد در محاربهٔ واقعهٔ بین دولتین ملاحظه نمائید طرفین از مال و جان گذشتند چه مقدار قریه‌ها کأن لم یکن ملاحظه شد

مشکوة بیان را این کلمه بمثابهٔ مصباح است ای اهل عالم همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار بکمال محبّت و اتّحاد و مودّت و اتّفاق سلوک نمائید قسم بآفتاب حقیقت نور اتّفاق آفاق را روشن و منوّر سازد حقّ آگاه گواه این گفتار بوده و هست

جهد نمائید تا باین مقام بلند اعلی که مقام صیانت و حفظ عالم انسانیست فائز شوید این قصد سلطان مقاصد و این امل ملیک آمال ولکن تا افق آفتاب عدل از سحاب تیرهٔ ظلم فارغ نشود ظهور این مقام مشکل بنظر میآید و سحاب تیره مظاهر ظنون و اوهامند یعنی علمای ایران گاهی بلسان شریعت و هنگامی بلسان حقیقت و طریقت نطق نمودیم و مقصد اقصی و غایت قصوی ظهور این مقام بلند اعلى بوده و کفی بالله شهیداً

ای اهل بها با جمیع اهل عالم بروح و ریحان معاشرت نمائید اگر نزد شما کلمه‌ئی و یا جوهریست که دون شما از آن محروم بلسان محبّت و شفقت القا نمائید و بنمائید اگر قبول شد و اثر نمود مقصد حاصل والّا او را باو گذارید و در بارهٔ او دعا نمائید نه جفا لسان شفقت جذّاب قلوبست و مائدهٔ روح و بمثابهٔ معانی است از برای الفاظ و مانند افق است از برای اشراق آفتاب حکمت و دانائی

مقصود از علما در این موارد که ذکر شده نفوسی هستند که خود را در ظاهر بلباس علم میآرایند و در باطن از آن محروم در ذکر این مقام در لوح حضرت سلطان چند فقره از فقرات کلمات مکنونه که باسم صحیفهٔ فاطمیّه صلوات الله علیها از قلم ابهی ظاهر ذکر میشود

ای بیوفایان چرا در ظاهر دعوی شبانی کنید و در باطن ذئب اغنام من شده‌اید مثل شما مثل ستارهٔ قبل از صبح است که در ظاهر درّی و روشن است و در باطن سبب اضلال و هلاکت کاروانهای مدینه و دیار منست

و همچنین میفرماید ای بظاهر آراسته و بباطن کاسته مثل تو مثل آب تلخ صافیست که کمال لطافت و صفا از آن در ظاهر مشاهده شود و چون بدست صرّاف ذائقهٔ احدیّه افتد قطره‌ئی از آن را قبول نفرماید تجلّی آفتاب در تراب و مرآت هر دو موجود ولکن از فرقدان تا ارض فرق دان بلکه فرق بی‌منتهى در میان

و همچنین میفرماید ای پسر دنیا بسا سحرگاهان تجلّی عنایت من از مشرق لامکان بمکان تو آمد و ترا در بستر راحت بغیر مشغول دید و چون برق روحانی بمقرّ عزّ نورانی رجوع نمود و در مکامن قرب نزد جنود قدس اظهار نداشتم و خجلت ترا نپسندیدم

Share This:

You may also like...

اترك رد

error: Content is protected !!